.”مذاکره” مفهومیست که توانسته است جای خود را در ادبیات سیاسی معاصر ایران در بین مفاهیم مثبت باز کند هر چند برخی از گروه های سیاسی قائل به این نباشند.

در این بین، گروه های سیاسی همواره کوشیده اند تا فهم خود از مذاکره را به کلیت جامعه تعمیم دهند. با بررسی کشور هایی که در دوره های مختلف، مذاکراتی در سطح ملی داشتند با دو گروه مواجه میشویم. گروه اول کشور هایی هستند که بعد یا حین جنگ و گروه دوم کشور هایی که بدون جنگ مذاکره کردند. سرنوشت گروه دوم بسیار خواندنی تر و حاوی نکات مهمتریست. وجه اشتراک مشخص آن کشور ها و رهبرانشان مثل گورباچف و ادوارد شوادنادزه تا محمد مرسی و … “باور به مذاکره برای مذاکره” است و همگی به سرنوشت نامطلوبی که از ابتدا مد نظرشان نبود دچار شدند. در طول این مذاکرات نقش رهبران امریکا، دست شعبده بازیست که همه دیده ایم اما اصل کار را دست دیگر شعبده باز به ثمر نشانده است که ما ندیده ایم و آن هم “رسانه” است! در تمام این کشور ها مردم تحت بمباران رسانه ای قرار گرفتند تا مذاکرات در ذهنشان از انگاره منفی به انگاره مثبت تبدیل شود و فرشته نجاتی باشد که رفاه مردم را تامین خواهد کرد غافل از اینکه ممکن است این انگاره مثبت را طرف دیگر مذاکره برای آنها ایجاد کرده باشد و حتی شاید رهبران آنها در ایجاد این انگاره دستی نداشته باشند . پیدا کردن این دست شعبده باز است که میتواند عامل نجات مردم و کشور باشد.